بی تو این ثانیه ها بر گذر افکار بیقرارم سخت میگذرند و در این التهاب ملال اور یاد تو چون پتکی هر لحظه بر صفحه دلم میکوبد...
خوب بیقرارم کرده ای...
یادت باشد دوستداشتن همین است .همین بیقراری والتهاب همین حضوری که با کیلومترها فاصله حسش میکنم یادت باشد این روزها را خوب بخاطر بسپاریم تابیکرانه ی این روزگار غریب...
بدان که چه میگویم؟؟
خوب میدانی وخوب میفهمی همان فهمی که با ان مرا محو خویش کرده ای...
به مانند آخرین ترنم باران حضورت در من آرامشی ایجاد کرده که من گم شدم در تو وهمیشه گم خواهم بود...
سرگشته ی مرامت شده ام
این جملات از گوشه سمت چپ دهلیز قلبم بلند میشود جایی که پرچم حکومتت را علم کرده ای ....
پادشاهی بی چون وچرا که سخت عادل و است و مهربان....
+ نوشته شده در ساعت 21:17 توسط ناصر مظلومی
|
دیروز که داشتم میرفتم کلینیک مطابق معمول همیشگی ام یه سر به روزنامه فروشی محبتیان زدم که جشمم رفت به عکس اصغر فرهادی که رو جلد یکی از مجله ها بود.به سرعت تصمیم به خرید مجله گرفتم و وقتی رسیدم کلینیک تا دیدیم بیمار ندارم اقدام به خوندن مجله کردم چون هدفم از خرید این مجله(یکشنبه) خوندن مطالب مربوط به اصغر اسکاری بود سریع رفتم سراغ صفحاتی که در اینباره مطلب نوشتند تااینکه یه مطلب باعث شد به حال فرج اله سلحشور تاسف بخورم ایشون در باره اسکار اصغر فرهادی به حب وبغض تمام سخن گفت و اظهار داشته که جایزه اسکار فاقد اعتبار است و جوایزی معتبر است که مذهبی باشند!!!!!! واقعا مذهب با وجود افرادتنگ نظری مثل سلحشور هر روز بیشتر به انزوا کشیده میشه اخه ادم به ظاهر محترم به شما هم میشه گفت هنرمند که به راحتی فیلمی که موفق به کسب ۶۵عنوان بین المللی شده رو زیر سوال میبری....
+ نوشته شده در ساعت 12:57 توسط ناصر مظلومی
|
این یک اغاز بود بر تمام اوازهای نایاب زندگیم صدایی که از
حنجره ام بلند شد رساتر از هیاهوی گیج زمان است و من در تو به دنبال تبلور احساسات
پاک دلم میگردم بامن بمان وباش که این پل ها را یکی یکی طی کنیم این پنجره که افتاب را دعوت به روی گلدانهای
قحطی زده کرده رو به سوی تو باز شده است خوب به صدایم گوش کن طنین اوازی ست که مرا
سالهاست باخود به سکوتی فراگیر برده ست و امروز تو را صدا میزند .دستهایم را ببین
که که تاول های زمانه پر ازسکوت و ریا و دروغ را باخود به به نشانه اعتراض به سمت خدا بلند کرده اند و به گوشه ی چشمم بنگر که
سوسوی نور را در حضور تو در خویش دیده است ای افتابی ترین حضور مرا به سمت تمام خوشبختی ها
رهنمود کن تا ارامش در تسخیر قلبهایمان
بماند ….
+ نوشته شده در ساعت 22:54 توسط ناصر مظلومی
|
کاش میتوانستم این سکوت ها را بشکنم
کاش..
+ نوشته شده در ساعت 20:19 توسط ناصر مظلومی
|
در ان روز سرد زمستانی که برای اولین بار خیال مرا در برگرفته بود باران بارید ومن در کنار باران ،باران خیال را به مغزم میخکوب کردم آن باران بارید وتمام شدآن خیال آمد وتمام شد آن روزهای آمدند وتمام شدند اما نه من تمام شدم و نه این زمان از گردش و چرخش بازماند. در برابرش این همه سکوت را فریاد زدم و انهمه فریاد را ساکت شدم ولی همچنان ثانیه و دقیقه وساعت و روز و شب و هفته و ماه و فصل وسال ودهه و قرنش برقرار است بی انکه بداند من دنبال تو میگردم ای علامت بزرگ سوال(؟) تمام نایافته هایم...
+ نوشته شده در ساعت 20:21 توسط ناصر مظلومی
|
آسمان در من نگریسته
ومن به آسمان چشم دوخته ام
ببار
باران...
+ نوشته شده در ساعت 19:5 توسط ناصر مظلومی
|
در انسداد رگ های پرخروش احساسم به حیات این زمانه بی هیچ نشانه ای به اسمان پرستاره ای مینگرم که در آن هزاران ستاره چشمک زنان نمیدانم به کدامین سو مینگرند و این تلاطم درونی مرا سمت وسوی ارامشی میبخشند ومن در خود به زوال خاطره هایی مینگرم که کمر به قتل انها بسته ای و مرا همچنان دور میرانی...خیال من ازعمل انها که زجر اورتر است پس پایانش میدهم تا بل به ارامش برسی که نمیدانم میرسی یا نه!!
به چشمهای خسته ی من حتی یک بار هم زل نزده ای تا ببینی درد چیست و از کدام سمت فریادت میزنم من چون دیگران از سمت لذت های روزمره به تو ننگریستم ولی تو انچنان مرا دور ساختی که یک لحظه به خودم شک کردم که من کیستم؟!
سفر بخیر
دیگرعادت کردم به قبل و بعد سفرهایت .سفر که پیش می اید وجود من به زیر صفر میرسد...!خوب میدانم که چه میگویم...تمام نگاه های کجت قبل وبعد سفرهایت بود
گوش کن به اهنگ وبلاگم ..
سمفونی باشکوه غم ادمیست که نمیداند کیست!!!
در من هزاران بار غم بپا کردی که نمیدانم جرمم چه بود
این جمله خوب یادت باشد ای زمان....
+ نوشته شده در ساعت 21:14 توسط ناصر مظلومی
|
پاییز خلوت برگهای زرد
زیر پای شاعری که سالهاست حسی شکسته در باد دارد
راه میرود برسنگفرش پاییزی کوچه
و خش خش برگها
امواج بی قافیه ی شعریست
که یاد عشق دیرینش را زنده کرده است...
+ نوشته شده در ساعت 13:59 توسط ناصر مظلومی
|
تقدم به آخرین نگاه خیره ی حسین پناهی
نه ! به کفر من نترس کافر نمیشوم رگز،زیرا به نمیدانم های خودم ایمان دارم(ح.پناهی)
در گذر این روزها که به سختی میگذرند و واژه ها در شعر بیکران زندگی هم قافیه نمیشوند به عقب بر میگردم و نگاه پر راز ورمزی به مرداد میکنم ، نه تو زنده ای...
در فراسوی درد های مضطرب زای زمانه به آخرین نگاه آرامت می اندیشم که چه ساده از گل بی منت بارون حرف زدی. این روزها که مردم در پیچ وتاب گره های اقتصادی به خود میپیچند و از تمام اشکال هندسی فقط شکل مستطیل پول را به خاطر می آورند من همچنان در مربع های جادو به انتظار پخش مجدد یکی از نقش آفرینی هایت میباشم و باتمام وجودم نمی دانم هایت را میخوانم...اخرین جمعه که به سوق رفتم باز مثل همیشه کنار آرامگاهت (خورشید جاودانه میدرخشد در مدار خویش... را زمزمه کردم و با نگاهی به غروب دژکوه ،برگشتم و از کنارت رد شدم ،...ماییم که پا جا پای خود می نهیم و غروب میکنیم هر پسین...)
راستی....امسال به همکلاسی هایم نگفتم
(ما بدهکاریم به کسانی که صمیمانه ز ماپرسیدند
معذرت میخواهم چندم مرداد است؟
ونگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بودست...)
دوستم دیشب بهم پیام داد که حسین پناهی دنبال چه بود؟
و من بدون هیچ فکری گفتم دنبال اثبات ساده گی خودش بر روی زمین !
ساده با کت درازی که زانوانش اویزان بود آمد و ساده باسیگاری زیر لب رفت...
نمیدانم جواب درستی دادم یا نه ولی این را میدانم پناهی سالها زنده میماند در نگاه ساده اندیش من، تو، او،و خدا....
+ نوشته شده در ساعت 11:31 توسط ناصر مظلومی
|
دورنمای ذهن ادمی خانه امنیست که در ان محتوای وجودیمان را میتوان
رقم بزنیم و اشفته بازار دل را در هیبت هجمه ی خیال به نشانه بگیریم
بی شک در حضور پنجره ای رو به افتاب بخشیده خواهیم شد و در نگاه
ابری اسمانی که قحطی بارش را در خود دیده باریدن را ارام ارام اغاز
خواهیم کرد به اسمان که نگاه کنی افتاب و تورا با همه ی عظمتت
میسوزاند غافل از اینکه در چشم بیکران من نگاه سوسوی ستاره ای
میدرخشد که با تو به نظاره نشستمش ... بی هیچ بهانه ای سلام .بی هیچ
بهانه ای درود تا درمن اغازیدن را اغاز کنی...بی هیچ بهانه ای سلام ای
مرگ....
+ نوشته شده در ساعت 22:12 توسط ناصر مظلومی
|
یادم باشد که...........؟
(نمیدانم چه بنویسم شما بگید که چی یادم باشد؟؟!)
+ نوشته شده در ساعت 20:56 توسط ناصر مظلومی
|
مثل یک چنار دم بخت
که تبر به خواستگاریش آمده
میترسم....
میترسم
از بازیگر شدن آدمها
وبازیچه شدن صداقت...
+ نوشته شده در ساعت 21:3 توسط ناصر مظلومی
|
چند سال پیش بعد از شنیدن یک خبر ناراحت کننده که شرح حالی بود از یکی از بهترین دوستای دانشگاهیم این شعرو برای گذرش از آن تونل پر هیاهو واینکه من در آن شرایط دچار دلنگرانی هایی بخاطر ایشون بودم سرودم...چند وقت پیش هم این مطلبو آپ کردم ولی الان باتوجه به حس خاصی که دارم ترجیح دادم یکبار دیگه آپش کنم و اینبار تقدیمش کنم به عطش خسته چشمان خودم....
زیر چتر احساس
قطره های باران
و من از ان رخنه
اب بر دیده و دل میریزم
رنگ احساس به رنگ پاییز
و دل انگیز تراز عشق قدم بر داشتم
ومن از ایینه چشم انداختم
ریزش برگی زرد
دل به رنگینی یک حس قشنگ
که طراوت میداد
یاد کردم، یاد
یاد ان روز قشنگ اغاز
یاد ان لحظه ی خوب پرواز
تا نگاهی سرد،بر این بدن بی روحم
روح اشفته من تشنه یک لحظه ی خوش اهنگ است
بنواز بر بدن خسته ی من
موجی از بی عاری
تا که در دست نگاهم داری
من هنوزم خسته ام
من از ان لحظه اغاز تب سرد دلم
گذر ثانیه ها را گذرم
من به یک لحظه طراوت که مرا شاد کند میگذرم
بسپار این شب تاریک بسر
من تمام دل خود بر گذر ثانیه ها دل بستم
من بخوابم یا نه؟
تو از ان در گذر و لحظه پایانش را
به من دل نگران وحی نما
من دگر خواهم خفت
من سفر خواهم کرد
سفری دیر ودراز
تابه اعماق سفید رویا
تو مرا بانگ بده بیدار شو
وقتی از وحشت این تیشه ره تنهایی
بسلامت گشتی
یا که نگذار که من در تب سرد نگهت
سر به رویای سفید بگذارم
تو مرا بانگ بده
تا من از خستگی وحشت تو
خواب را سوی دگر
باتمامی وجود
خالی از این همه اه
وپر از شادی و موجی ازاشک
تا به ان ساحل ارام دلم درگذرم.....
+ نوشته شده در ساعت 21:51 توسط ناصر مظلومی
|
با که گویم غم سرگردانی خویش....
بی هیچ ابایی باید به سرگردانی لحظه هایم اعتراف کنم
سکوت واژه های امنیتی ذهنم در برابر خواسته های دلم مرا به این سرگردانی رهنمود کرد .اینجا بر قله ای ایستاده ام که باید تصمیم بگیرم که بپرم یا برگردم انتهای سکوت معنا دار زندگی در برابرمن ومن در ابتدای هیجان پر خروش زندگی، اینجا دستانم به آسمان و ابرها نزدیکتر است ولی هرچه بر این پهنه ی بیکران دست میکشم دستم خالی از هیچ در موازات بدنم قرار میگیرد اینجا فریاد زدن ممنوع نیست ولی کسی صدایت را نمیشنود. حضور بر قله ای که بلاتکلیفی اوج آشفتگی را نصیبم کرده پس مینویسم تا تخلیه شوم از همه ی هیجاناتی که زبان قادر به ادای انها نیست،زبان در برابر تصمیم تسلیم شد و تصمیم در بلاتکلیفی در برابر یک علامت سوال بزرگ مجال رفتن ندارد... به کدامین سو بروم؟؟
انسان بودن سخت است..سخت است... سخت است
+ نوشته شده در ساعت 21:6 توسط ناصر مظلومی
|
بی هیچ بهانه ای جز شادی های معصومانه کودکانه ی ناشی از خرید لباس عید
نوروزتان سرشاراز لبخند.....
+ نوشته شده در ساعت 13:12 توسط ناصر مظلومی
|
بی هیچ خیالی از نبودن های بسیار سرشارم
و خالی از خیالی بارانی...
+ نوشته شده در ساعت 20:42 توسط ناصر مظلومی
|

به چشم انداز دور فاصله ها که نگریستم نقشی از خیال در چارچوب ذهنم پرسه زد آشفته بودم وهیجان زده از ارزوی دوردستی که از ورای پنداشت های شبانه ام روبه صحرای بیکران ارزوهای برباد رفته ونرفته ام کرده .خالی از همه افکار روزمره ام که بی سرانجام به دنبال نقطه ی آخر خط میگشتند در امتداد تمامی شک هایم که سرانجام این جمله چه میشود؟ به کورسوی امیدی دلبسته بودم که لحظه به لحظه سوسویش کم سو تر میشد ومن در هیجان این همه هیچ همچنان امیدوار بودم وخط فاصله ی زمان را که هرروز بیشتر میشد احساس نکردم ودر گنگی صداهایی که مرا از خود دور میکردند فریاد خاموشی را حس میکردم که جز سکوتی سرد هیچ زمزمه ای برایم به ارمغان نیاورد من همچنان به دنبال همان نقطه بودم که جمله ام را به پایان ببرد ودلزدگی های مشوش کننده ام به پایان برسد اما این انتهای اندوهم نبود من بودم که به انتها رسیدم وهمچنان میدویدم غافل از اینکه از پیست خارج شدم این شرط انصاف نیست ونبود که بدوی ونرسی .این شرط انصاف نیست که بشناسی و در انتها خط بطلانی بر تمامی شناختت بزنند و روی ان یک نمره صفر به توبدهند واین انصاف نیست که بایک اشتباه از صحنه ی روزگار محو شوی!! حتی این شرط انصاف نیست که به اعتمادی که به کسی کرده ای جوابی دریافت کنی که باحسرت از ته دل بگویی بی اعتمادی...
زندگی را که زنده بودن فقط شرط نیست در زندگی باید نفس عمیق کشید و هوای مرده ی شش ها را بیرون انداخت شاید ندانی چه میگویم ونمیتوانم بگویم که چه میگویم فقط خیره به تیک تاک ثانیه ها باید گذر زمان را انتظار بنشینم وبنشینیم تا حقیقت مخوف این کابوس هابر من وما هویدا شود ونفسی عمیق کشید تا بدانم وبدانیم که همچنان زنده ایم ورنه مرده ای عمودی بیش نیستیم و راه میرویم تا دیگران ببینند که زنده ایم ..
پس به حال این روزها ای آسمان تو ببار که من بغضی در گلو دارم که گذر زمان آن را طوری میترکاند که بارش بارش من خواهد بود...
پس توببار تا من نبارم....
+ نوشته شده در ساعت 21:15 توسط ناصر مظلومی
|
دنیا را وارونه دوسدارم...
دنیارا ازنگاه کج پسرک گرسنه ای که به نون باگت مرد ساندویچ فروش زل زده دوسدارم....
دنیا را به مانند حسین پناهی دوسدارم که گفته جهان زیر سیگاری من است ....
دنیا را از نگاه کج پسرک بی معشوقه ای دوسدارم که تمامی پرسه های خیابونی اش بی دلیل گشته اند...
دنیا را از نگاه کج دوستی که تمام محبت هایم را به نفع برداشتهای شخصی خودش مصادره کرده دوسدارم فارغ از ذهنیات دوستانه ی من...
دنیارا ازنگاه کج شاعری دوسدارم که قدم هایش هم برا ی رفتن یاری اش نمیکنند دوسدارم...
دنیارا از نگه کج زندگی به خودم دوسدارم...
دنیا رااز نگاه کج سه تارم به خودم دوسدارم که هنوز تارهایش را نلرزاندم...
دنیا را دوسدارم فارغ ازآنکه بدانم او مرا دوست دارد یا نه؟...
گفتم ُدوست ُ یاد دوستم افتادم که یادش را فراموش نمیکنم ولی نباید آن برداشتها را میکرد گفتم دوست باز هم میگویم دوست تا زنده ام میگویم دوست....
+ نوشته شده در ساعت 21:11 توسط ناصر مظلومی
|
یلدا نگاه بلند خدا به شبیست که فقط مهربانی را می طلبدیلدا مهربانی بلند شبیست که مهربانانه به ما میگوید ارزش زمان را برای خوب بودن بیاموز
شبی به بلندای چند ثانیه گذر خوشبختی عمر در کنار هم ویا بایاد هم .
همین...
یلدایتان پرمهر باد...
+ نوشته شده در ساعت 20:42 توسط ناصر مظلومی
|
دلم برای چاقو سوخت
باچه ذوقی پوست از پرتقال کندولی سرانجام این من بودم که خوردمش...
+ نوشته شده در ساعت 20:34 توسط ناصر مظلومی
|
چند سال پیش بعد از شنیدن یک خبر ناراحت کننده که شرح حالی بود از یکی از بهترین دوستای دانشگاهیم این شعرو برای گذرش از آن تونل پر هیاهو واینکه من در آن شرایط دچار دلنگرانی هایی بخاطر ایشون بودم سرودم...چند وقت پیش هم این مطلبو آپ کردم ولی الان باتوجه به حس خاصی که دارم ترجیح دادم یکبار دیگه آپش کنم و اینبار تقدیمش کنم به عطش خسته چشمان خودم....
زیر چتر احساس
قطره های باران
و من از ان رخنه
اب بر دیده و دل میریزم
رنگ احساس به رنگ پاییز
و دل انگیز تراز عشق قدم بر داشتم
ومن از ایینه چشم انداختم
ریزش برگی زرد
دل به رنگینی یک حس قشنگ
که طراوت میداد
یاد کردم، یاد
یاد ان روز قشنگ اغاز
یاد ان لحظه ی خوب پرواز
تا نگاهی سرد،بر این بدن بی روحم
روح اشفته من تشنه یک لحظه ی خوش اهنگ است
بنواز بر بدن خسته ی من
موجی از بی عاری
تا که در دست نگاهم داری
من هنوزم خسته ام
من از ان لحظه اغاز تب سرد دلم
گذر ثانیه ها را گذرم
من به یک لحظه طراوت که مرا شاد کند میگذرم
بسپار این شب تاریک بسر
من تمام دل خود بر گذر ثانیه ها دل بستم
من بخوابم یا نه؟
تو از ان در گذر و لحظه پایانش را
به من دل نگران وحی نما
من دگر خواهم خفت
من سفر خواهم کرد
سفری دیر ودراز
تابه اعماق سفید رویا
تو مرا بانگ بده بیدار شو
وقتی از وحشت این تیشه ره تنهایی
بسلامت گشتی
یا که نگذار که من در تب سرد نگهت
سر به رویای سفید بگذارم
تو مرا بانگ بده
تا من از خستگی وحشت تو
خواب را سوی دگر
باتمامی وجود
خالی از این همه اه
وپر از شادی و موجی ازاشک
تا به ان ساحل ارام دلم درگذرم.....
+ نوشته شده در ساعت 20:54 توسط ناصر مظلومی
|
جهان بیکرانه است ودر مردمک چشم تو جای میگیرد
نه این جهان بزرگ نیست کوچک بودنش در عظمت چشمان تو نهفته است
این بیکران در یک پلک بهم زدن توسیاه میشود
رقص بزرگ خورشید با آن نورانیت ذات وجودیش
در برابرگرمای پرالتهاب قلب تو٫شعله کوچک آتشی بیش نیست
جوش وخروش رودها وچشمه هابر پهنه ی بیکران زمین
به مانندخونی که دررگهای توست آواز خوش زندگی را جوش وخروش نمیکند
بیکرانی تو..
وجهان در میان دستان تو هرروز به یک سمت میرود
گاه با احساس
گاه بی احساس
هستی را ورق بزن ای تلاطم پرهیاهوی ذهن من...
ازمیان بگذر این غم احساس های ناپایدارت را
ونقطه ای در انتهای این خط نیمه تمام بگذار
جمله به پایان هم که نرسدخط بعد شروع بیکرانه ای دیگر است
تو بیکرانی نه جهان هستی
هستی د یک پلک بهم زدن توسیاه میشود
نیست میکنی روزگار خراب دردهایت را
نقطه را بگذار شروع خط بعد پایان جمله ی ناتمامی ست که تورا درگیر خودساخته است
نقطه را بگذار
نقطه را بگذار
نقطه سر خط بعد...
+ نوشته شده در ساعت 21:3 توسط ناصر مظلومی
|
مابدهکاریم به کسانی که صمیمانه زما پرسیدند:معذرت میخواهم چندم مرداد است
ونگفتیم چونکه
مردادگورعشق گل خونرنگ دل ما بوده است...(حسین پناهی)
بی هیچ بهانه ای به یاد روزی میافتم که صادقانه در کوی دانشگاه گفتی کاش من قالی یا جاجیمی بودم تا به دیوار غرفه استانم اویزان میشدم تا دیگران بدانند که فرهنگمان چیست وچه داریم....
سالها از ان روز میگذرد ومن همچنان گیج طرح معمای رنگ سبز رودخانه از دور هستم وسالها خواهد گذشت تا بدانم وبدانم وبدانم وهمچنان ندانم که که بودی ازاین بیکرانه چه میخواستی همچنان غرق در رویای های های نازی توکجایی عشق بی عاشق من هستم بی انکه بدانم عشق چیست وعاشق چه وکه بودی...
ویادم خواهد بود که سر قبرت یک دقیقه سکوت به احترام تمام شبهای تنهاییت بکنم....
امروز هفدهم مرداد است اغازهیاهوی سالها سکوت زندگی حسین پناهی.....
روحش بیکران باد..
+ نوشته شده در ساعت 21:6 توسط ناصر مظلومی
|
خاطرات چوبهای خیسی
هستند که با آتش زندگی نه میسوزند ونه خاکستر میشوند....
نه اینبار سلام بی سلام اول خداحافظی میکنم
تا شاید خارج از قاعده حرف زده باشم
خوب چراش
که معلومه واسه اینکه مطلب بی روحم نظرتو جلب کنه با خودتم که ازم خواستی
برا سفرمون مطلب بنویسم آخه چی بنویسم من که همش به قول شماها یه گوشه
ای کز کرده بودم یکیتون گفتین پسره عاشق شده یکی ازدیدگاه الیس حرف زده
وگفته افکار غیرمنطقیش گل کرده یکی گفته باز نسل سوخته...
خلاصه هرکس
یه چیزی گفته منم میخام یه چیزی بگم واونم اینکه چرا خنده های من کم شده
خوب معلومه چون شماها از دورهم جمع بودن فرار کردین یا مشغول لوبیا بودین
یا عکس ورقص و...
بابا بیخیال
سفر که همش فال حافظ گرفتن و شعر خوندن نیست همین چیزاست دیگه تازه واسه
فال گرفتن توکوه کنار اون ابشارم اصرار خودت(ناصر)بود وگرنه کی گوشش بدهکاره
فاله!!!!
راستی واسه فال باید سال سال 85باشه اونم توی
کوچه های قزوین !!!!
اول سفر
هم که گفتین از سوال معروف بچه ها چه احساسی دارین جدا پرهیز کن افکار پیشنهادی
برا خودکشی هم با بالا رفتن امیدتون به زندگی دیگه جایگاهی نداره!صمد
هم که دیگه قاطی مرغا شده گاه وبیگاهی نمیپرید بغل من !!از هم دور
بودیم که سوتی همو بگیریم وتعریف کنم اخه شماها بگین من چطور باید سرحال
میبودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
ا د ا م ه دارد.....
+ نوشته شده در ساعت 21:4 توسط ناصر مظلومی
|
من اگه خدا بودم حتما یه جایی،
تو یه آیه ای،
سوره ای،
یه چیزی
میگفتم قبل از آفرینش آدمیزادداشتم چه کار میکردم....
+ نوشته شده در ساعت 22:36 توسط ناصر مظلومی
|
خلاء..
ددرانزوای یادی که مرا بسوی ان همه بی سرانجامی کشانده تنها خاطره ای در ذهنم ماند ه وماسالهست که میدویم ومیرسم وگم میکنم .گم میکنیم خودمان را لای اینهمه خلاء...
ومن در جستجوی تنها ۲۰ریالی کودکی ام میگردم که سالها پیش افتاده بود در جوی آبی که آب نداشت ومسیر تکامل انسانرا که سالهاست بد مسیر شده در لابلای دنیای پست مدرن میجویم بی انکه بیابم مشک آبی را که پر بود از سیرابی تشنگانی که فقط آب تشنگیشان نبود من هم روزی خواهم مرد وفراموش خواهم شد لای این همه خلاء
من هم روزی خواهم مرد در کنار آن جاده یا آن ماشین یا آن مزرعه ای که سیراب شد ازلحظه جان دادنت با آن لبخندی که در دل داشتی ...
به کجا بنگرم که تورا نبینم به کدام صفحه ناملایم روزگار دستی از جنس ورق زدن بزنم که تورا برگردانم ورق زدی روزگار را با لبخندی که هنگام مرگ هم بر لب داشتی صفحه به صفحه ورق زدی روزگار را تا به پایان کتابی رسیدی که تنها سهم زندگیت از آ ن لبخندی بود که لحظه آخر هم برلب داشتی...
راستی سلامم رابه زهرا هم برسان.....
+ نوشته شده در ساعت 19:2 توسط ناصر مظلومی
|
سلام...
پس چرا جواب نمیدی؟جوابش که واجبه!!!
بازم نمی خوای وایسی خب وایسا کارت دارم همیشه ی خدا در گذری . مبخوام باهات حرف بزنم ،درد دل کنم،همیشه ازم فرار می کردی ،بابا به خدا منم ادمم دوباره شب بشه ومن به انتظار فردا و فردایی که باز می اید و می رود.
اخه کی؟
کجا؟
با کی؟
من وایسادم تو هم وایسا همیشه در رفتن عجله داری، وایسا شاید همه چی عوض شه وایسا میخوام بهت بگم که.....
باشه باشه من شخصیت های نوشته ام را معرفی می کنم ولی تو رو خدا وایسا.
من که منم همونی که می نویسه
و خودم ،همونی که درون من در غوغاست. نمیدونم از کجا اومده ، فقط میدونم مدام باهام حرف میزنه خیلی هم اینورو اونورم میفرسته ، خسته شدم از دستش ،بهونه میگیره ، عاشق میشه بعدش هم یه گوشه ای کز میکنه مثل قناری تنها در قفس.
و زمان ،زمان هم تویی که نمی مونی تو که حسین پناهی گفته:( من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان)، بهت میگم وایسا کارت دارم هی میگذری ، بهت میگم ناراضی ام تو کتت نمیره اخه چرا؟
اون از ثانیه هات که مدام می چرخند اون از دقیقه هات که یه ذره با حوصله ترند و هر 60 ثانیه یک بار می چرخند، اون از ساعت و روز و هفته و ماه وسال وقرنت که منو هر روز پیرتر میکنه.
بابا وایسا می خوام یه نگا به عقب بندازم می خوام............
حالا خوب شد دستم رو شد هرچی خواستم نگم که قبول نکردی ،خواستم مطلبم زود تموم نشه که نخواستی، همیشه ی خدا عجله داری ، به حرفام گوش کن خستمه می خوام بخوابم ولی میترسم باز 6 ساعت بخوابم وعمرم تلف شه، میترسم بخوابم و تو هزار چرخ بزنی
اصلا خوابم نمیاد چون سالهاست که خوابیدام اصلا هنوز که بیدار نشدم !
دارم خواب میبینم!
یادته ؟
یادته؟برای من چند سالی میشه ولی برای تو یک انه ، برای تویی که همه رو دیدی ، برای تو که همه جارو گشتی از اون مورچه ای که 300قرن پیش برای اولین بار گندم به خانه برد تا ان سگ ولگردی که بخاطر یک استخون پوسیده ی ادم سنگ ها به سرش خورد تا اون پیرمردی که بخاطر بی پولیش عشقش اساطیری شد ومنی که میخوام باهات حرف بزنم ولی همش داری میگذری، یادته روزی که من به خودم گوش دادم بهم گفت: برو برومن رفتم بدون اینکه نتیجه ای حاصلم بشه،یادته دستام زخمی شدند ،یادته، من همه رو یادمه ....
شب وروزت همه برام درد شدند نمی خوای جواب پس بدی؟حق داری چون من به خاطرت ساعت دیواریمو باطری روش گذاشتم ، گذاشتم که یه وقت جانمونی ولی حالا هرچی بهت میگم جوابمو نمیدی . مگه من چندتا ساعت باید داشته باشم مگه من سنگی جلو پات گذاشتم ؟
نه ،راستشو بگو ، به من نگو به خودت بگو همون خودتی که مثل خودمه همونی که درونت غوغا می کنه ......
راست گفت پناهی: من گم شدم درتو ای زمان.برگرد میخوام فقط یه نگاه کنم میخوام بدونم اشتباهم کجا بود؟فقط یه نگاه .........
زمان برگرد بابا بی خیال من ادمم مثل تو که نیستم
جنسم از همه چی باشه الا مهربونی....
+ نوشته شده در ساعت 19:15 توسط ناصر مظلومی
|
دوچرخه ات رادوست دارم پس تامیتوانی رکاب بزن.....
+ نوشته شده در ساعت 20:36 توسط ناصر مظلومی
|
زندگی یعنی تکاپو زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو روز نو اندیشه ای نو.....
نوروزتان پیروز....
+ نوشته شده در ساعت 9:58 توسط ناصر مظلومی
|
به تقسیم الفبای وجودی زندگی که رسید سهم او فقط حروف ر ف ت ن بود او رفت تا گم کند همه ی همهمه های گیج زمانه اش را او رفت تا شاید فراموش کند تمام اقکاری را که در دنیای زخمی خاطراتش بود او رفت تا فراموش کند تمام خیانت هایی که چون سوزش سرمای دیماه مشهد استخوانهایش را سوزانده بود...اورفت تا فراموش کند زن و بچه و تمام خاطراتی که به ارث برده وجز زجر اندوخته ای برایش نداشت...
صدای خش خش برگهای پاییزی وکلاغهایی که قار وقار کنان ندای بارش باران را به مردی اعلام میکنند که تنها مکان زندگی اش لباس های کهنه اش بودند. کت چهارخونه ای که سالهاست بوی تاید رابه خویش ندیده ...شب وروز در گذراست برای مردی با خاطراتی که اورابه سالهای استخوان سوز گذشته اتصال میدهد.. اوبی هیچ احساس تعلقی در حال عبور از زیر اسمانیست که باران را به بدترین احساس این مرد تبدیل کرده است باران یاداور طلوع روزهاییست که او درفکر جایی برای خواب شبانه اش بود بی انکه از خود توقع بخاری وشومینه داشته باشد او فقط از خدا توقع خیس نشدن داشت که شاید شبها گذشته و خواسته اش براورده نشد..بهم گفت "الان دیگه پیر شدم تابستون که اینجا هوا خیلی گرم میشه میرم تهران یا اصفهان وزمستون که خیلی سرد میشه میرم بندرعباس چون اونجا هوا بهتره "ازش پرسیدم اونجا هم شبا توپارکی گفت "آره"...اون در همه ی شهرها جایی برای خواب دارد....وپارکها وکارتون ها همیشه میزبان علی طیرانی دستمالچی هستنند تا شاید فراموش کند زندگی خویش را....
+ نوشته شده در ساعت 19:35 توسط ناصر مظلومی
|