|
...کاش ساعت زمان به جلو برود تا از این همه سردرگمی سر دربیاورم کاش میشد دنیا و همه ی وابستگی هایش رانادیده گرفت کاش واژه ها به کمک تنهاییم می امدند تاادراکم قادر به درک همه ی ناملایمات میبود کاش...کاش میدانستم الان به چه فکر میکنی؟!!!به هرچه که فکر میکنی به من نیاندیش که دوباره متلاطم میشوی...من تمام شبم روزهاییست که باتوبودم وتمام شبهایم روزهاییست که با یاد تو سربربالش خیس خاطراتم گذاشتم...کاش ساعت گیج زمان سردرگمی های مرا درک میکرد...! + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 22 توسط ناصر م |
صدایم زد به عقب برگشتم که ببینمش، از هجوم نگاهش بهتی عجیب وجودم را فراگرفته بود اومرا بیهوده صدازد ازش پرسیدم اخه چرا؟ من که داشتم میرفتم دوباره ... نقطه از سرخط دوباره بنویسیم... آقااجازه یک سوال دارم! ناگهان حیدر وسط خیالاتم پرید... بپرس.. میشه play 2بازی کنم؟ آره بازی کن.. دوباره گشتم دنبال آخرین کلمه ای که از خیالم عبور کرد.... اها دوباره..... دوباره باید برگردم برگردم به دوباره ای که بارها تکرار شده تکراری که تکراری شده وتکراری ای که خسته کننده شده من ماندم و یک علامت سوال واینبار لحظه ای توقف پشت همه ی این سوالاتی که در این سوال پنهان شده اند بروم یا بمانم؟ ... بیشک رفتنم ساز مخالفی بادلم هست وماندنم شروع مبهمی است که شاید دوباره تکرار ها تکرار شوند. من ماندم وتمام خاطراتی که هرروز درحیاط خلوت ذهنم به رقص درمی ایند.نمیدانم هایم دوباره زنده شده اند...راستی تیتر نوشته هایم رایادم رفت بنویسم...پس مینویسم که بدانید من ماندم ویک تصمیم وهزاران سردرگمی... سلام سلام که اول جمله نبود...خیال که سلام ندارد خیال خود می اید خیال میکردم باید بروم نه میمانم به خاطر میمانمت میمانم .وخیالی که ازحذف تودر ذهنم طلوع کرد را زنده زنده به گور سیاهی انداختم تابل آیینه ها مارا در خود به نظاره بنشینند.... + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 23 توسط ناصر م |
شاید برای گریستن باید خیره شد به چشمان کودکی که تنها آرزویش خریدن یک پفک چی توز است پس باید براین شایدها گریست.. + نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388 11 توسط ناصر م |
انسان برای سوار شدن باید پیاده باشه ولی وقتی که پیاده هستیم ناامیدیم که سوار نمیشیم.... بایست شاید سوار بشی...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 20 توسط ناصر م |
در نگاه کسی که پرواز را نمیفهمد هرچه اوج بگیری کوچکتر میشوی..... + نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 18 توسط ناصر م |
دوباره زمین زنده شد.... دوباره برای انجام همه ی سرانجامها باید تا طلوع طلایی خورشید تو را بهار را و من را بیصدا فریاد زد..... + نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 16 توسط ناصر م |
به نام هستی بخش دانا و توانا.. شفاف سازی روابط...... امروزه شناخت دنیای پرراز و رمزبشری مهمترین دغدغه ی علم،بخصوص علوم رفتاری گردیده است.دنیای پرتلاطم درونی هر فردی پرازراز و رمزهای فراوان است که هرکدام به نحوی باعث افزایش و کاهش مشکلات بشری میگردد.ذهنیت هاونحوه ی باورمان ازوقوع یک حادثه درادامه روند فکری هرفردی تاثیر بسزایی دارد.اینکه چه برداشتی از افکار و اعمال هم داشته باشیم نوع رفتار ما را نسبت به طرف مقابل مشخص میکند گاهی آنچه ما برداشت میکنیم درست نیست،شاید تا به حال از یک حادثه یا عمل به وقع پیوسته برداشت های منفی زیادی کرده باشیم وبعدها به اشتباه خود پی برده باشیم ولی هرگز نتوانستیم به اینکه کجای کار اشتباه بود پی ببریم،ذهنیات قبلی از فرد یا افراد در نوع تصمیم گیری ما خیلی موثر میباشد.ممکن است به خاطر خاطره ا ی بد یا ناخوشایند از یک موقعیت یا مکان یا فرد منجر به تصمیم گیری منفی نسبت به حادثه ای که هم اکنون رخ داده داشته باشیم وبدون اینکه بخواهیم علت واقعی این حادثه را بیابیم خود به نتیجه ای نامطلوب دست می یابیم درحالی که واقعا چنین نتیجه ای نداشته است.مطالب بالا را با ارائه مثالی واضح تر میکنم ودر پایان به تشریح این مبحث میپردازم: علی امروز در حالی که یک خبر بد شنیده بود روانه محل کار خود شد همکارش به وی سلام میکند ولی چون علی حواسش هنوز مشغول تحلیل خبر بد بود متوجه سلام وی نشد و جواب نداد همکارش با خود فکر کرد که ایشان فردی مغرور و بداخلاق است.فردای آن روز وقتی مشکل علی حل شد ایشان شاداب تر از روز گذشته به محل کار خود رفت و با همکارش یک شوخی کوچک کرد ولی همکارش به خاطر ذهنیت دیروز اورا تحویل نمیگیرد و وانمود میکند که از شوخی وی خوشش نیامده،علی هم ناراحت میشود و با او رفتارش را عوض میکند و به همین شکل پیش میرود و هر روز ارتباط این دو دوست وهمکار بدتر و بدتر میشود. با ذکر مثال فوق و استفاده از نوع رفتار متقابل که هم اکنون رواج زیادی در بین افراد دارد توصیه به اصل شفاف سازی درروابط بین انسانی را داریم.شفاف سازی یک اصل پویا ومنحصر به فردی است که میتواند روابط بین فردی را اصلاح کند این اصل که چندان هم پیچیده نیست فقط بر حول یک محور میچرخد وآن هم بیان احساسات نامطلوب وناخوشایند ازرفتار متقابل میباشد یعنی یک رفتار برایمان زننده میباشد و میبایست خواهان توضیح علت رفتار از طرف رفتار کننده باشیم تا منجر به شکل گیری ذهنیت های منفی و یک جانبه نشود و واقعیت امر مشخص گردد.در مثال فوق اگر همکار علی بعداز نشنیدن جواب سلام از طرف وی میپرسید چرا جواب نمیدهی؟علی ضمن ارائه جواب و معذرت خواهی به عنوان یک دوست و همکار با وی درمورد مشکلش مشورت میکرد. ولی چون همکار علی جواب نشنید شروع به منفی بافی کردوهمین امر منجر به بی توجهی وی در روز بعد گردید واین روند ادامه پیدا کرد. شفاف سازی علاوه بر هموارکردن جاده دوستی و روابط صمیمانه میتواند زمینه سازمشورت وتخلیه کلامی وهیجانی گردد ودنیایی پرازروابط مشخص و باهدف داشته باشیم. آموختن این شیوه رفتاری به کودکان و نوجوانان میتواند پایه ریزی بسیار مهمی برای آینده ای با روابط انسان دوستانه و پر شور باشد. + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 17 توسط ناصر م |
بانو... همین امشب خودم را دار خواهم زد به پای چشمهای تو برای دستهای تو ویا در واپسین لحظه،برای بوسه ای دیگر به یاد لحظه ای در سر شبی سرداست و ساکت بودنت در امتداد بی صدای تو ومن در بینهایت ها به یادت عشق را در سر نهادم صدایم کن،صدایت کرده ام در انزوای بی حصار تو همین امشب به یادت قصه هادر خواب ودر رویابرای باتوبودن می سرایم وبا یادت شبی را اینچنین سر می نهم بربالش غم بارو غمناکم حضورت را بسویم منتهی ساز و نوایم ده تو ای بانوی خوش سیرت مرا غرق جمالت کن من ازترس تمام این نبودن هابه سوی غم گریزانم بیاور با خودت پیغام شادی را صدایم کن،من از هجرت گریزانم به وصل عشق تو روی تمام دردهایم التیامی تا ابد جاوید خواهم داد تو ای بانو مرا در هجرت این دردها وصالی آتشینم ده ومن شبگرد مست قصه های روزهای سخت در یادم تو ای بانو مرااز خود بسوی خویشتن در کلبه زیبای چشمانت رهایی ده.... + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 17 توسط ناصر م |
در نگاهش تمامی وجودم را حس کردم از ته چشمانش فریادی رسا بسویم پرتاب میشد اوحس کرده بود که همه ی دنیایم شده ازش پرسیدم اسمم چیه؟؟ گفت :هستی....ومن هم فهمیدم همه ی دنیایش شده ام....
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 18 توسط ناصر م |
تقدیم به:
سلام . . . در انتهای باران های خیالم به خیال حضورت عادت کردم می آیم و همیشه بی منت میبینمت حضوری سرد اما گرم و دلنشین داری نمیدانم میدانی که من باران را به اندازه جاودانگی دوست دارم یا نه؟ و اسم باران را برای خود انتخاب کردی تا در بارانهای خیالم سهمی پر شکوه داشته باشی پس ستایشت میکنم تا استمرار حضورت بر کنجکاویم بیافزاید + نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387 11 توسط ناصر م |
آن مرد آمد آن مرد در باران آمد...
بوی خاک از پنجره به درون خانه رهسپار شد ومن ترانه باز باران را به یاد اوردم یادم پر بود از بارانهای پر التهاب.من ماندم و بارانهای خیالم تا بر رقص ابرهای روزگارم تازیانه وجود نعشه گری کند امروز باران بارید ومن در کنج پنجره به خیال خدا نگریستم تا گریه ی خدا را ببینم ... او هم دلتنگ شده..... + نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 16 توسط ناصر م |
شروعی دوباره........ پایان جنگ نابرابر....... همت ترک میدان شکست......فرار برای ماندن در زندگی......چرخش به دور خود برای فراموشی.....ووووو..... اسمش را هرچی هرکی دوست داره بزاره مهم مفهومه که گرفته بشه.!!!!!! زندگی یعنی .... نه زنده بودن یعنی... نه زنده شدن یعنی اینکه بعد از هر شکست بلند بشی و با کمک تجربیات قبلی برا پیروزی دوباره(گفتم دوباره) تلاش کنی (گفتم تلاش) من این کار را خواهم کرد و اگه بازم شکست بخورم این بار تلاشم را ۲برابر خواهم کرد .... مهم اینه که من شکست میخورم اما امیدم را ازدست نمیدم.... من روزی زندگی خواهم کرد ....... + نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 17 توسط ناصر م |
..... صدایم گرفته شد از بسکه یادش کردم و......
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 22 توسط ناصر م |
براي شكيبا ترين خسرو...
صدايش تپش پر راز هنر را هنوز در ذهنم تداعي ميكند!!.... + نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 20 توسط ناصر م |
سلام....
رفته بود که سر جایش بنشیند انگار تازه از وحشت برگشته بود پشت سرش را نگاهی رمزآلود کرد و تا انتهای دلش آهی سرد کشید خسته بود ودر هزاره اول دنبال مقصر آقرینش نوعش بود چشمانش تبسم لبانش را پنهان کرد و از روی وفا هم که شده به گذشته ی حزن آلودش نگاه کرد وبه آینده ای مینگریست که معلوم نبود از کدام طرف بسویش هجوم می آورد راه که میرفت خستگی گامهای نا امیدانه اش پیدا بود انگار سالهاست نخوابیده....... تا انتهای غزل بسوی درد دوید چیزی نبود برسد آهی کشید و چیزی ندید در ابتدای راه خسته بود انگار دلش هوای دیدن خدا ویا جدا جدا ز یار گ س س ت ه بود او خسته بود شکسته بود وباز تا انتهای غزل اینبار دلش شکسته بود........ بهش گفتم امید داشته باش...برگشت وگفت خودت به چه امیدی این حرف را زدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 21 توسط ناصر م |
دوباره هجرت سرخ یک گل عاشق مرا به دشت غم رهسپار کرد
زهرا طاقت دوری اردشیر را نداشت هجوم برد به سمت عاشقیش با مرگش!! زهرا بغض گلویش را ترکاند : من هم با اردشیر سفر خواهم کرد.... او هم رفت تا عهد ناگسستنیشان پایدار بماند زهرا هم مرد!!! تا علی و سروش باشند و یک دنیا ی پر درد تا سرازیری اشک تا هجوم غم تا ابد نداشتن ها تا بابا دیگر آب ندهد حتی آن مردی که در باران آمد بابا نباشد تا میم دیگر مثل مادر نباشد تا میم مثل مرگ مثل مردن مثل...... + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 1 توسط ناصر م |
الو الو اردشیر اسماعیلی مرد...؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! سه نقطه یک علامت سوال و هزاران علامت تعجب. نقطه سر خط بعد خط بعدی که وجود ندارد به خط های قبلی برمیگردم به غزل هایت و به همه ی سروده هایت برای شانه های خسته ی همه ی کسانی که روزگاری را باتو گذراندند برای سرودن های بی بهانه ات منم برای دلگیر شدن بهانه نداشتم تااینکه بی باور گشتم در ظهری که این خبر را پشت گوشی تلفن شنیدم و همچنان مات ومبهوت رفتنت چون زنده بودنت که همیشه مات لبخند هایت میشدم آخرین غزل را بی قافیه سروده ای مردن که قافیه ندارد مردن شعر سپید من است که در رسایت بی قافیه مانده مردن روح گسسته جماعتی است که باور دارند تو مرده ای آخرین غزلت را در جاده سروده ای غزلی که مثنوی سپید رفتنت شد بی وزن و بی قافیه... جا گذاشته ای دفتر شعرت را د رمحفل شعرا مهربانیت را در آغوش برادرانت و سخنوریت را در کلاس درس... آقا اجازه میخواهم دوباره غزل بخوانم اردشیر زنده است..... نه !نه ! این جمله غزل نمیشود شعر سپید من است که تو را از آغوش خاک بیرون کشیده است دفترت را دوباره بخوان نه این خبر دروغ محض است آقا اجازه صدایت هنوز در کلاس میپیچد.... (یک لحظه درنگ ،صبر کن دیر شود بعد برو بگذار که دلشوره ی این قصه زمین گیر شود ،بعد برو این دل به هوای دیدنت سبز شده است بگذار دل از دیدین تو سیر شود، بعد برو)...... روحش شاد..... + نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 18 توسط ناصر م |
کم کم داشتم از خدا میترسیدم برای اينكه زنده ايم دنبال بهانه مي گرديم اصلا به اين فكر كه بايد زندگي كنيم آري، اين چراغ قرمز سؤالهايي است كه هميشه بي جواب مانده اند خدا كيست؟ چگونه به وجود آمد؟ كجاست؟ انسان وقتي به دنيا آمد ساده و بي غل و غش بود. عاري از هر گونه ترس. وقتي بچه بوديم تا زماني كه دستمان را به كتري آب جوش نمي زديم نمي دانستيم گرمي چيست ولي به محضي كه مادر گفت نكن ترس در وجودمان نهادينه شد وقتي دمپايي هايي بزرگتر از پاي خودم پا مي كردم يعني داشتم لقمه ي بزرگتر از دهان بر مي داشتم تا اينكه با عكس العمل مادر ترسيدم و هرگز به چيزي بزرگتر از ذهنم بها ندادم چون مي ترسيدم؟! بزرگتر كه شدم از خدا برايم گفتند وقتي خواستم بپرسم كيست؟ چگونه است؟ ترسيدم كه گرم باشد يا لقمه اي بزرگتر از دهانم باشد و به اين نتيجه رسيدم كه نپرسم و حرفهايشان را قبول كنم بزرگ و بزرگتر شدم و همچنان علامت سؤال يا همان چراغ قرمز را به همراه داشتم گفتند در هستي به هر سؤالي فكر كن الا اين سؤال كه خدا چگونه به وجود آمد. ولي نپرسيدم چرا؟ چون مي ترسيدم! تا اينكه يك شب روي تختم دراز كشيده بودم و بدون اينكه كسي متوجه شود داشتم از خودم مي پرسيدم خدا كيست؟ و حتي همان شب يك پسر كوچلو ازم پرسيد خدا كيست؟؟ ناراحت شدم كه چرا جوابي ندارم كه بهش بدهم و از آن شب سخت در تلاش بودم براي رسيدن به جواب اين سؤال. با كمك داشته هايم بيشتر فكر مي كردم تا اينكه به اين نتيجه رسيدم ( خدا كلمه ايست كه در فرهنگ لغت آدمها به خاطر اشتباه چاپي اينگونه به وجود آمد). و خدايي شد كه الان هست البته شكل گذشته آن خيلي تكان دهنده است و شايد باورش براي خيلي ها سخت باشد ولي خود شكل گذشته خداست خود بوده و به خاطر اشتباه در تايپ آن (و) جامانده و الف اضافه شده. و اين گونه بود كه من با اعتقاد به نيروي دروني خودم، خودت و همه آدمها سؤال ذهني ام را پاك كردم و الآن به اين باور رسيدم خدا هم خودم هستم البته براي بعصي ها كه از خدا براي خودشان ترسيم هايي دارند باورش سخت است و حتي ممكن است مرا يك بيمار اسكيزوفرني بدانند. ولي من خوب مي دانم كه ما انسانها نيروهايي داريم كه اگر به آنها برسيم قادر به انجام هر كاري هستم و البته من براي اينكه به اين نتيجه برسم از قرآن نيز استفاده هاي زيادي كردم و آنجا كه آمده خدا از رگ گردن هم به شما نزديكتر است. فهميدم كه باورم درست است و اين خودم هستم كه بر تمام هستي حكومت مي كنم خودم هستم كه خودم را بدبخت مي كنم و خودم هستم كه سؤال هاي سنگين را براي خودم به وجود مي آورم پس خودم هم مي توانم (خوداي) خود باشم. اگر خوب توجه كنيم هميشه باهاش حرف مي زنيم اوست كه از طريق نيروي درون راهنمايمان مي كنه اوست كه زمان برو برگرد مي دهد راه راست هماني است كه او مي خواهد خوب و بد كلمه هايي هستند كه بيشتر ما را به خودا نزديك مي كند وقتي كاري خوب انجام مي دهيد به خودتان مراجعه كنيد مي فهميد. شايد تا به حال اين جمله را شنيده باشيد و تنها محكمه اي كه نياز به قاضي ندارد وجدان است. آري وجدان قسمتي از خوداي درونيمان است كه مسوول ثبت و ضبط اعمال ماست هماني كه در قرآن از آن با نام فرشتگان ثبت و ضبط نام برده شده است و يا آنجا كه حـافظ شـيرين سخن به زيبايي هر چه تمام تر آورده كه:: ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز كه من اينگونه شرح مي دهم كه خود اول خود خود انساني است و خود دوم خودا است و حجاب هم همان انديشه اي است كه ما نسبت به ايندو داريم و اينگونه بود كه ترسم فرو ريخت..... .....+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 18 توسط ناصر م |
باران آمد باران از آسمان آمد
باران بی منت آمد باران هدفش روییدن بود باران زنده کرد باران جان داد باران نمیگذارد زمین بمیرد آری، باران آب بود باران آمد باران روح داد باران خاطره ها را زنده کرد باران یادها را تازه کرد باران آرزو ها را برآورده کرد باران فاصله ها را کم کرد باران ما را بهم رساند نه،باران باران خیال بود + نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 21 توسط ناصر م |
سرانجام تصمیم گرفتم یکی از شعرای باران خیالم را بروز رسانی کنم ولی قبلش خواستم نظر دوستان را بپرسم تا ببینم نظر شما چیه؟؟؟ + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 18 توسط ناصر م |
|